○ سه‌شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٥

باد


باد

بادازپنجره دربين اطاقی پيچيد

چارسوپيچ و خمی داده به دورش چرخيد

کفش پرازگل ولايش روی يک ميزافتاد

بادبادک به هوا رفت و همانجا ترکيد

کت وشلوار و کلاهی به زمين پائين ريخت

دست يک کودک تنها همه را پس می چيد

برگ ها رقص کنان چرخ زنان بالا رفت

کودکی دلهره اش رنگ گرفت و ترسيد

باد در رقص خودش بود که کسی داخل شد

فرش وپيراهن و شلوار و طلا را دزديد

دزد بيرون شد و باد از تپش خود کم کرد

کاغذ خاطره ای رو به فضا می چرخيد

باد دلخون شد و از پنجره خود را افگند

کودک آمد و کمی روی خودش را بوسيد

 


 داوود حکیمی || ۱:٤۸ ‎ق.ظ

نظرات شما 



  ○ دوشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٤

اتوبوس


اتوبوس

رسید همهمه زن غرق در صدا اتوبوس

میان منتظران کرد شر به پا اتوبوس

مسافران همگی یک به یک سوار شدند

گرفت و برد نگارگل مرا اتوبوس

دو دست کوچکش از پشت شیشه خورد تکان

در ایستگاه مرا ماند گیج جا اتوبوس

دلم تپش زد و پایم بلند شد از خاک

نگاه تلخ مرا کرد زیر پا اتوبوس

مراکشید اتوبوس زیرچرخ سیاه

دواند پشت سرش روی جاده ها اتوبوس

دواند پشت سرش می کشید روی سرک

کشید پشت سرش روی خاک ها اتوبوس

چقدر تند قدم می زند به روی زمین

چقدر پشت سرش داده خاک را اتوبوس

اگرچه قلب مرا کرده نیمه چون سیبی

اگرچه کرده تنم را جدا جدا اتوبوس

اگرچه برد ازاین جا تورا به شهر دیگر

اگرچه بین من و تو بلا شده اتوبوس

بخوان برای تمام مسافرین غریب

بخوان که پر زند از شوق درهوا اتوبوس

کمی هوای پرازماه را تنفس کن

عبور می کند از شهر و دره ها اتوبوس

ومن زبعد تو یک روز می رسم تا تو

به هرطرف که تورا برد و هرکجا اتوبوس

به قصد شهر تو فردا بلیط خواهم کرد

که تا به تو برساند دمی مرا اتوبوس

سکوت سرد مرا پاره پاره کن حالا

مرا بگیر!ازاین جا ببر! بیا! اتوبوس


 داوود حکیمی || ٩:٢٧ ‎ب.ظ

نظرات شما 



  ○ یکشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٤

بودا جريمه شد


بودا جريمه شد

بودا پس از محاكمه هايش جريمه شد
درانفجاروگم شدن ومرگ بيمه شد
جان كند زيربارش و توفان وباد و برف
درخويش مرد و خفت نيامد ولي به حرف
جزكوه کس كه از دل بوداخبر نداشت
قلب بزرگ و ملتهب اش حد و بر نداشت
آنجا چگونه صخرگي اش را گرفته بود
بيباك در مقابل توفان و خاك و دود

عمرش ز سال و ماه نگرديده است كم
ازبرف وباد وبارش وباران نگشته خم
درخويش خفته بود ديگرخستگي نداشت
ازما هواي دورشدن و رستگي نداشت
مي ايست درمقابل ما شام تا سحر
دل بسته بود به دور وبرش عاشقانه تر
 
اي رسته سال هاي زيادي زبرف و باد
آسان چرا تناوري ات بر زمين فتاد
هرقدر داد مي زني و مي بري هجوم
بيرون نمي شود تنت از پنجه هاي شوم
روزي كه بافتند تو را از طلاي ناب
پختند كوه و صخرگي ات را در آفتاب
چشمت هميشه شاهد مرگ و گرسنگي
جان داده در حضور تو خلقي ز تشنگي
اي رنج هاي گمشده در خاك هاي تو
دنياي قصه وسعت قد رساي تو
اي شاهد هميشه ئ رنج و عذاب ها
صادق تراز كتابت و تاريخ و خواب ها
مفهوم ارتجاع زقدت هراس داشت
بايد تورابه منزلهعشق پاس داشت
اندام تو زجنس ديگر ميگرفت رنگ
ازگوشت واستخوان نشود چهره ات قشنگ
 
ازرفتنت تناوري كوه و صخره ريخت
پیوند های روشن دیروز ما گسيخت

ازره رسيد مرد خدا مرد بت شكن
مردپليد و پنجهخشم تبرزدن
دين ديگر خداي ديگر رهبر ديگر
تيغ ديگر سپاه ديگر خنجر ديگر
ازسمت شب رسيده به سوي تو تاختند
ازقد تو خرابه و ويرانه ساختند
آنجا تورا درآتش وخمپاره سوختند
تنديس و استخوان تنت را فروختند
مائيم شرمسار تمام شكست تو
درحيرت رهاشدن مان ز دست تو

هان بشكنيد سلطه اين قرن كور را
مردم كند شروع ز بودا سرور را
مردم دوباره قدبكشد تا رسا شود
رقص و سرور گرم به پايش به پاشود
بودا! به قدر حجم زمين گم نمودمت
گم درميان اين همه مردم نمودمت
مائيم سرفگند و رسوا وشرمسار
مائيم مرده درنفس خويش بار بار
مارا ديگر مقابل چشمت طلب مكن
مارا ديگر ز زنده بودن جان به لب مكن
درحيرتم چگونه به تو رو به رو شوم
زين بيشتر مخواه كه بي آبرو شوم

بودا پس از محاكمه هايش جريمه شد
در انفجار و گم شدن و مرگ بيمه شد
بودا نرفت از شب و وحشت گريخته
درچشم هاي شب زده مان خاك ريخته
آنكه برهنه بود، بگوئيد كيست ؟ رفت
بوداي رنج بود، غريبانه زيست رفت


 داوود حکیمی || ٩:٤۳ ‎ب.ظ

نظرات شما 



  ○ دوشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸۳

أنتن


آنتن
آنتن کشيده ايم به سمت فضای تو
تاروی موج مرده بيايد صدای تو
اف ام نداشت قدرت جذب و گرفتنت
درجستجواست موج بلندی برای تو
گيرنده ها که قدرت شان بی نهايت است
هرگزنمی رسندبداينسان به پای تو
آسانتراست جذب تو وقتی که موج ها
صاف است ونيست هيچ کسی درهوای تو
تعقيب می شوی به ميان شمارگان
گرگم شودزحافضه ها ردپای تو
يکسوهزارگونه فرستنده قوی
تبليغ می کنند برای بقای تو
درشيشه های بسته به تصوير می کشد
طرح قشنگ ازهوس خنده های تو
مدمی کشی وبعد هنرپيشه گان شهر
تقليدمی کنند همه از ادای تو
ديشب به روي پرده چه خوب حرف می زدی
امشب سکوت سرد نشسته به جای تو
آنتن شکست وموج به خش خش نمود رو
می پالمت قشنگ ! کجايی فدای تو


 داوود حکیمی || ٥:٥٧ ‎ب.ظ

نظرات شما 



  ○ شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸۳

مرا بنوش


مرا بنوش

بلند می شوم از کوه و دره ها با تو

ازین کرانه ، ازین دشت درهوا با تو

مرا زخاک بخیزان که تا عروج کنم

به دور دست افق ها شوم رها با تو

چگونه می شوم اینگونه دفع و جذب بزرگ

چگونه خاک تنم گشته کیمیا با تو

مرا بنوش که لبریز ازدحام تو ام

وعشق می دهد اینگونه ماجرا با تو

چگونه می رهم ازاین جهان ازاین مردم

که تا شروع کنم عشق تازه را با تو

چه بود آن که دران سوی خاک های غریب

مرا نموده به یک نقطه مبتلا با تو

زشوق می تپد و رقص می کند جنگل

صدا که میزنم « ای عشق » ! یک صدا با تو

مرا کشیده  که درخاک خویش دفن کنند

وازدواج کنم زیر خاک ها با تو

قرار شد که بیایی مرا نجات دهی

که تا به دار زنند بعد ازآن مرا با تو

هنوز منتظرم تا کمی قدم بزنم

    درامتداد سرکها و جاده ها با تو

 


 داوود حکیمی || ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ

نظرات شما 



  ○ چهارشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٢

 



 داوود حکیمی || ٢:٤٤ ‎ق.ظ

نظرات شما 



  ○ دوشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٢

 



 داوود حکیمی || ٩:٠٩ ‎ب.ظ

نظرات شما 



  ○ یکشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٢

 



 داوود حکیمی || ٩:٠٧ ‎ب.ظ

نظرات شما 



  ○ شنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٢

 



 داوود حکیمی || ٦:٠۱ ‎ب.ظ

نظرات شما 



  ○ دوشنبه ٥ خرداد ،۱۳۸٢

 



 داوود حکیمی || ۸:۱٠ ‎ب.ظ

نظرات شما 



Copyright © 2004 by FanooseKhial . All rights reserved.

 

   ● منوی اصلی


:: Dawod Hakimi ::


 


   ● لوگوی دوستان


 
 

   ● آرشيو وبلاگ


آرشيو

 


   ● لينکستان وبلاگ


Weblog's Counter :

 


   ● کليپ های برگزيده

 


   ●


Fanoose Khial

 
.onmousedown=noRightClick function noRightClick() { if (event.button==2) { alert(' گل می دزدی؟') } } document